تبليغاتX
بیدارش نمایید. زنجان

86/03/17

شلوغه

سلام بر دوستان

این روز ها سرم خیلی شلوغه حالا میخوایین بدونین چرا؟

خوب نمیتونین حدث بزنین اخه خیلی پیچیده است

من هر ماه باید 15 روز کامل سر کار باشم به صورت شیفتی 3 روز شیفتم و 3 روز ازاد هستم.

دارم تو دانشگاه درس میخونم و هنوز پیش دانشگاهی را تموم نکردم دارم یه ساختمان میسازن که کم مونده تموم بشه تو یه زمین زراعی هم دارم کشاورزی میکنم.

الان موقع امتحانات دانشگاه و پیش دانشگاهیه و با سه تا کار دیگه که دارم همشون هم تو نقطه اوجهستن با این همه معمولا تو اینجور مواقع واسم یه دختر هم پیدا میکنن که باید برم خواستگاری و کلی دغدغه که از طرف بله بگیرم یا نه . تقریبا همیشه موقع امتحانات اینجور چیزا هستش حالا من که میخوام معدلم تو دانشگاه بالا باشه ترم قبل که به زور 11 شد این ترمو خدا میدونه اخه تو پیام نور که سوالاتش از تهران میاد اون هم خیلی درهم و نمره ای هم دست استاد نیست کلاس هم که نداریم. حالا کسی فهمید چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط فعلا در 2:12 |  لینک ثابت   • 

86/03/17

مسافرت

سلام

یه چند روزیه وقت نمیکنم سری به دوستان بزنم.

هفته قبل شمال بودم بعد از اون هم رفتم سرکار دو روزه هم دارم درس میخونم فردا هم میرم سر کار . خواستم امشب یه کم ازشمال بنویسم.

و اما شمال رفتن ما توفیق اجباری بود جای دوستان خالی ما برای اموزش به صورت یک هفته ای رفتیم   زیبا کنار. همه هزینه ها به عهده اداره بود علاوه بر حقوق ماموریت هم میگرفتیم . روز جمعه عصر رسیدیم هتل  بعد از جابه جا کردن وسایل  رفتیم شام خوردیم بعد از اون هم رفتیم کنار دریا هوا اونجا خیلی گرم بود برخلاف زنجان. روز شنبه کلاس شروع نشد واسه خاطر همین کلی صفا کردیم روز یکشنبه هم تا ظهر خبری از کلاس نبود فقط ما ساعتهایی که باید زنگ تفریح بود میرفتیم پذیرایی . اخه تو زنگ تفریح با کیک و چای و ساندیس پذیرایی میکردن بعد ازظهر یک شنبه تو یه سالن تاریک کلاس برگذار شد . فقط 2 ساعت ازساعت 2 تا 4 بعد از ظهر .

روز دوشنبه هم استاد گفت اونایی که درسو بلدن میتونن برن . ما هم با بچه ها رفتیم لاهیجان یه دوری زدیم اومدیم . بعد از ظهر هم دو ساعت کلاس داشتیم. اما یادم رفت بگم که استاد واسه هر کلاس تمرین وقت پر کن میداد که باید شب حل میکردیم اکثر بچه ها شب مینشستن تا ساعت 12 تمرین حل میکردن بعضی ها هم از روی همدیگه کپی میکردن اما من تا ساعت 12 لب در یا بودم  تنهای تنها بعد 12 می  امدم و تمرین حل میکردم تا ساعت 3 طول میکشید بعدشم میخوابیدم تا 7:30 صبح بعد از اون هم کلاس  البته فقط روز سه شنبه کلاس کامل تشکیل شد و روز چهار شنبه هم امتحان گرفتن.روز پنج شنبه صبح هم یه سر رفتم کیا شهر و برگشتم بعد از ظهر هم اومدیم زنجان . ما 6 نفر از بچه های زنجان بودیم که فقط واسه من خوش گذشت چون اونا فقط نشسته بودن تو هتل و غصه زن و بچه شونو میخوردن من تنها مجرد بودم و کلی حال کردم و با خودم گفتم اگه متاهلی اینه ما نخواستیم.

من معمولا برنامه ام تو شمال این بود بعد از ظهر ساعت 5 می رفتم شنا و شب بعد از شام هم میرفتم کنار دریا با خودم خلوت میکردم مثل بچه کوچیک ها صدف جمع میکردم البته یه انگشتر مردانه هم پیدا کردم که تو ساحل جا مونده بود مال هرکیه نشونیشو بده تا براش بفرستم.

 

نوشته شده توسط فعلا در 2:10 |  لینک ثابت   • 

86/03/04

مسافرت

سلام دوستان

چند روزیه سرم شلوغه تا امتحانات بیشتر ازدو هفته نمونده منم اگه خدا بخواد فردا عازم شمالم یه هفته هم اونجا میمونم حالا کی درس بخونم ؟ خدا میدونه ما امسالو با مسافرت اغاز کردیم حالا اخرش چی میشه.نه فکر کنین وضعم خوبه نه این مسافرتها واسه من مفتی اب میخوره فقط پول سوغاتی ها از جیبم میره .

نوشته شده توسط فعلا در 3:41 |  لینک ثابت   • 

86/03/04

عصرانه

امروز عصر بیرون بودم تو چهار راه سعدی دو تا بچه کوچولو دیدم که  یکیشون 4سال داشت اون یکی هم 6 سال هر کدوم تو دستشون یه دونه از این پرنده های که فال میگیره داشتن .

خواستم برم ازشون یه فال بخرم دیدم یه تاکسی اومد کوچیکه گفت دربست و دوتاشون هم سوار شدن رفتن من اول فکر کردم اینا چقدر درامد دارن که تاکسی در بست میگیرن . اما تو همین فکر بودم که مامور راهنمایی اومد و بهم گفت:که من میخواستم واسشون ماشین بگیرم که مسیری برن اما باز اونا خودشون رفتن .من پرسیدم : کجا میخواستن برن.اون گفت :بابایان .تازه فهمیدم چون راهشون دور بود و احتمالا خونشونو زیاد نمیشناسن واسه همین در بستی میرن و پول کمی که به زحمت در اوردنو خرج تاکسی میکنن.

با این توصیف یاد یه خاطره ده سال پیش افتادم.

من اون موقعها تو یه مغازه تو چهارراه کار میکردم بعد خدمت بود ما خونمون تو سه راه امجدیه بود یه پسره هم اونجا کار میکرد که 18 سال داشت اونا هم خونشون امجدیه بود .

من هر روز شب از چهار راه سوار تاکسی میشدم تا چهار راه سعدی از اونجا هم سوار میشدم تا سه راه میشد دومسیر اون موقع ها مثل حالا یکطرفه نبود گاهی هم از چهار راه تا سه راه ماشین گیر میومد که میشد دو مسیر.اما این پسره میرفت سبز میدان و از اونجا سوار تاکسی میشد که کرایه سه مسیرو ازش میگرفتن گاهی وقتها هم تا امیر کبیر پیاده میرفت .

خلاصه من یه روز دلم به حالش سوخت گفتم:خودتو چرا عذاب میدی هم پیاده باید بری هم سه مسیر کرایه بیا از طرف چهار راه سعدی بریم راحت تره .اونم اولش قبول کرد اما بعد از اینکه به دوتا تاکسی مسیرمونو گفتیم نگه نداشت اون نمیدونم چی به کله اش زد فکر کنم ترسید که من ببرم گمش کنم گفت از سبزمیدان ماشین راحت گیر میاد من میرم اونجا . من هر چه گفتم بابا اگه تک مسیر بریم ماشین سریع گیر میاد بیا تک مسیر بریم اول بریم سعدی بعد بریم سه راه. اون قبول نکرد اخه با این حال که 18 سالش بود اما از خونه بیرون نیومده بود و هیچ جا رو نمیشناخت یه کم هم گیج بود تا این سن فقط قالی بافی کرده بود اونم با ماهی دو سه هزار تومان .البته نه فکر کنین اون موقع دوسه هزار تومان زیاد بود نه من خودم ماهی 20 هزار میگرفتم و اون خودش تو اون مغازه 12 هزار تومان بهش میدادن .

نوشته شده توسط فعلا در 3:40 |  لینک ثابت   •